خاطرات تينا
نگارش در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢٥ توسط -

 

الهی.... میدانی.... تو میدانی که مدتهاست نمی توانم چیزی از تو درخواست کنم... زبانم قفل میشود.... نفسم بالا نمی آید که بگویم این را بگیر و آن را بده... که تو صلاح من بهتر از من میدانی و و من چه میدانم چه چیزی برایم بهتر است.... گاه که خواستن چیزی بی تابم میکند تمام سیاستهای کودکانه ی الفاظ را به هم می تنم تا آبروبر جمله ای بسازم بدین مضمون که خداوندا خیر مرا در اینکه آرزو کرده ام قرار ده.... و همان را به من بده... چه بچه گانه! چه خوب خدایی داریم ... الهی شکر که خدایی میکنی.... الهی شکر که هستی... الهی شکر که به بندگی پذیرفته ای ما را... و الهی شکر که میخوانیمان تا بخوانیم تو را....

عزیزان دل تینا....

دوستی امروز خواست تا سلامتی فرشته ی کوچکی را دعا بگویم و بخواهم تا شما هم برایش دعا کنید... دانیال نازنین را پیشتر ها شناخته بودم... با آن نگاه آسمانی ... اردیبهشتی کوچکی که پدر و مادری از جنس زلال آب دارد... ایمان این والدین ستودنی است و من چقدر دلم میخواهد شبیه آنها بندگی کنم... چقدر دلم میخواهد همیشه راضی باشم و همیشه شاکر ... حیف که چموشی و ناخلفی ام مانع میشود همیشه... بگذریم... دانیال را هر طور که صلاح میدانید و بین خودتان و خدایتان مرسوم است دعا کنید...  

درباره وبلاگ

شاید اگر زمان به عقب برمیگشت انتخابهای دیگری میکردم... شاید هرگز دست به دکمه های کامپیوتری نمیزدم که اینچنین مرا در کام تو کشید... با اینهمه خوب که فکر میکنم میبینم تو شیرین ترین اشتباه دنیایی!
موضوعات
 
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها


قالب وبلاگ