هی من پشت سرم را نگاه می کردم و آه می کشیدم .... هی دلم می خواست برگردم و نمی توانستم... هی انگار یک چیزی... یک چیزی که نمی دانم چیست.... هلم می داد به جلو.... دلم کشان کشان می خواست برم گرداند .... چیزی که نمی دانم چیست نمی گذاشت و خلاصه جدالی بود....
مستانه که وسوسه ام کرد دهن کجی بزرگی شد به همان چیزی که نمی دانم چیست... باخته بود.... و دلم خنک شده بود و حالا فقط مانده بود زمانی کوتاه که بنویسم از آنچه در این مدت بر من گذشته بود....
هیجان زده بودم.... دلم شور می زد.... یعنی چند نفرتان یادتان مانده اسمم را؟؟ کدامتان هنوز به من سر می زنید.... ؟؟؟
در همین گیر و دار بودم که خبر عمل نینا بند دلم را پاره کرد.... دوباره وقفه افتاد بین من و نوشتنم....
دلم قرص بود که نتیجه ی عمل خوب است..... و دیر یا زود دوباره بدو بدو می آیم و می نویسمتان..... نتیجه ی عمل بد بود....خواست خدا که بد نمی شود البت غده ای که در بدن خواهرم رشد کرده بود بدخیم بود.... گریه می کرد.... آرامَش می خواستم... نمی شد.... از خواست خدا برایش می گفتم و توکل.... نمی شنید و پا به زمین می کوبید... اشک می ریخت و دل من و مادرم خون می شد.... برایش از تجسم خلاق گفتم.... از تکنیک های چه و چه... بحث را علمی تر جلوه می دادم که روحیه آدم بزرگش راحت تر باور کند... افاقه نکرد....
من اما اینجا آمدم که التماستان کنم.... اگر هنوز تینا را به خاطر دارید... اگر اسمم... آدرسم فراموشتان نشده.... دعایمان کنید.... برای مادر پسر کوچولوی خواهرم دعا کنید....