گاهی کسی رو می بینم.... تو خیابون یا مترو.... تو تاکسی یا هرجا .... و بی اونکه بشناسمش دلم می خواد دعوتش کنم خونه.... دختر یا پسرش فرقی نداره گاهی به شدت دلم می خواد تو یه خلوت خصوصی با یکی - کاملا غریبه- همکلام بشم ....
بی ترس متهم شدن به هرزگی یا سبک سری .... بی ترس خطری که ممکنه تهدیدم کنه از حضور این مهمون ناشناس یه شب کاملا معمولی و غیر رمانتیک رو با هم بگذرونیم و فردا صبح هرکدوم بریم سی خودمون....
این حس گاهی انقدر در من قوی می شه که از خودم می ترسم....
دیشب مثلا دلم خواست به یه فروشنده سی دی فیلم که پسرکی 17-18 ساله بود و در مورد هر فیلمی که ازش می خواستی یه ساعت توضیح تخصصی می داد و چشاش ساده بود و خیلی اطلاعات هنری داشت این پیشنهاد رو بدم....
اینطوریه دیگه ..... من گاهی به سختی از پس خودم بر میام...
----
پ.ن.
سالار سوپرایز شد و ما 8 ساله شدیم....
2- مید نایت این پاریس را ببینید