سفرنامه قسمت آخر!!!!!! (با عرض پوزش)
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳٩۱ : توسط : تینا
 
سفرنامه - قسمت دوم
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩۱ : توسط : تینا
 
سفرنامه - قسمت اول
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱ : توسط : تینا
 
....
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱ : توسط : تینا
 
جاده اسم منو فریاد می زنه
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۱ : توسط : تینا
 
باغ بارون زده....
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱ : توسط : تینا

همون یکی دوساعتی که دیروز کنار هم نشستیم و تو برای اولین بار تو کل دوران دوستیمون حرف زدی .... واقعا حرف زدی ....

همون یکی دوساعتی که تو اون پارکی که فقط پای خانمها توش باز شده بود کنار هم قدم زدیم و از اینکه روسری من و چادر تو بره کنار دلهره نیومد سراغمون....

همون یکی دوساعتی که من لرزیدم از سرما و تو به سرخوشی کودکی که در درون داری بستنی خوردی....

همون یکی دوساعتی که به چهره ی بی آرایش و بی آلایشت نگاه کردم و بودنت را شکر گفتم....

تمام دیروزم را رنگی کرد ....

می دانستی دیروز چقدر دلگیر بودم ؟ و دیشب چقدر دلگرم؟؟


 
چه ناشناسم من برا خودم حتی
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩۱ : توسط : تینا

گاهی کسی رو می بینم.... تو خیابون یا مترو.... تو تاکسی یا هرجا .... و بی اونکه بشناسمش دلم می خواد  دعوتش کنم خونه.... دختر یا پسرش فرقی نداره گاهی به شدت دلم می خواد تو یه خلوت خصوصی با یکی - کاملا غریبه- همکلام بشم ....

بی ترس متهم شدن به هرزگی یا سبک سری .... بی ترس خطری که ممکنه تهدیدم کنه از حضور این مهمون ناشناس یه شب کاملا معمولی و غیر رمانتیک رو با هم بگذرونیم و فردا صبح هرکدوم بریم سی خودمون....

این حس گاهی انقدر در من قوی می شه که از خودم می ترسم....

دیشب مثلا دلم خواست به یه فروشنده سی دی فیلم که پسرکی 17-18 ساله بود و در مورد هر فیلمی که ازش می خواستی یه ساعت توضیح تخصصی می داد و چشاش ساده بود و خیلی اطلاعات هنری داشت این پیشنهاد رو بدم....

اینطوریه دیگه ..... من گاهی به سختی از پس خودم بر میام...

----

پ.ن.

سالار سوپرایز شد و ما 8 ساله شدیم....

2- مید نایت این پاریس را ببینید

 


 
چهارشنبه ی دوست داشتنی من
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱ : توسط : تینا

همیشه های زندگیم عاشق 4 شنبه ها بودم... ذوقی که توی این روز واسه تعطیلات آخر هفته دارم با هیچکدوم دیگه از روزای هفته یکی نیست.... همش دلم میخواد از ذوق بالا و پایین بپرم ... حالا بگذریم که معمولا آخر شب یه جوری ذوقم کور میشه و معلوم میشه اونقدرها هم که نقشه کشیده بودم همه چیز پرفکت نیست !! اما خب شادی این روز رو با هیچ چی عوض نمیکنم...

الان هم که خدمت شمام کلی ذوق دارم... برای شب که قراره بریم چیتگر دوچرخه سواری .... برای امروز که یکی از بهترین روزهای خداست چون 8 سال قبل در چنین روزی برای اولین بار سالار رو دیدم که سرش توی کیس بود و ساده و دوست داشتنی بود و منو زودتر شناخت تا من اونو....

برای اینکه فکر می کنم ... یعنی حدس می زنم برای اولین بار تو این 8 سال یادش نیست امروز چه روزیه و می خوام سوپرایزش کنم که یکی دوسالیه بدجوری منه کم حافظه رو شرمنده می کنه و امسال نوبت منه....

برای اینکه 1000 تا نقشه دارم....

برای اینکه امروز 4شنبه ی دوست داشتنی منه


 
← صفحه بعد